یکی ازخاطراتی که ازدوستان زندانیم که سال های 53 تا57 در زندان بودند ؛ شنیده بودم وبصورت مکتوب درحالات آقای عزت شاهی مطالعه کردم ؛ به شرح ذیل است :
وقتی درنیمه دوم سال 57 انقلاب ملت اوج گیرفت رژیم ناچارشد زندانیان سیاسی راگروه گروه راآزاد کند یکی ازکسانی که حدود سی سال سابقه زندان داشت فردی ازاهالی خلخال به نام آقای صفر قهرمانی بود که هیچ سوادی نداشت وحتی نمی توانست امضاء کندوازنظر اعتقادی تهی بود (کمونیست بدون عضویت درگروها) وقتی از بلند گو اسا می را اعلان میکنند اوبه عزت شاهی که احتمال آزادیش کمتربوده می گوید خوشابه حال شما که صاحب دارید ( واسم می برد خدادارید واقای خمینی دارید وملت پشتی بان شماهستند ) ومن بدبخت هیچ کس ندارم ؛ اودرمدت سی سال زندان به جزیره خارک وبرازجان تبعید شده بود هنگام دست گیری زنش حامله بوده ودرزمان زندان هیچ وقت ملاقاتی ندادند درزندان برازجان یک روز اعلان میکنند که ملاقاتی دارید می اید قسمت ملاقات کسی را نمی بیند برمی گردد داخل زندان میگوید سرکاری بوده دوباره صدایش می زنند وقتی می آید می بیند دختر 15-16 ساله ای با یک پسرجوان آمده اند ملاقات دختر می گوید بابا من دخترت هستم واین هم دامادت بهرحال این بینوا احساس می کند که همچنان در زندان فراموش خواهدشد آقای عزت شاهی می گوید : توآدم خوش قلبی هستید نماز بخوان وخود راتطهیرکن ، گفت من حرفی ندارم نماز بخوانم اما می ترسم مارکسیسم ها بگویند بریده است درآخرین لحظات که داشتیم لوازم را جمع میکردم خیل دلم به حال آقاصفر سوخت ازته دل راضی بودم من درزندان به جای اومی ماندم واوآزادمی شد درحالی که بغض گلویم راگرفته بود گریه کردم واز خدای مهربان خواستم که اوهم آزادشود درهمین هنگام نام صفر قهرمانی را نیز ازبلند گواعلام کردند ؛ بچه ها خوشحال شده وصلوات فرستادند و کف زدند .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۳ساعت 8:29  توسط حسین علیزاده |
اعتکاف...ما را در سایت اعتکاف دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 18